نقطه خال تو…

سه شنبه,۱۸ خرداد, ۱۳۹۵ ۱۹:۳۴

خال

« روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری! افطار رطب در رمضان مستحب است! »

روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه
بخورد روزۀ خود را به گمانش که شب است!

زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است!

یا رب! این نقطۀ لب را که به بالا بنهاد؟
نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است

شحنه اندر عقب است و من از آن می‌ترسم!
که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است…

پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ؟!
که دمادم لب من بر لب بنت العنب است

منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است!

گفتمش ای بت من! بوسه بده جان بستان
گفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است

عشق آنست که از روی حقیقت باشد
هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است!

گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش سبب است…

«شاطرعباس صبوحی»

فرشتۀ انس

چهارشنبه,۱۱ فروردین, ۱۳۹۵ ۱۵:۴۰

مادر

در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
در آن وجود که دل مرده، مرده است روان!

بهیچ مبحث و دیباچه‌ای، قضا ننوشت
برای مرد کمال و برای زن نقصان

زن از نخست بود رکن خانۀ هستی
که ساخت خانۀ بی پای بست و بی بنیان

زن ار براه متاعت نمیگداخت چو شمع
نمیشناخت کس این راه تیره را پایان

چو مهر، گر که نمیتافت زن بکوه وجود
نداشت گوهری عشق، گوهر اندر کان

فرشته بود زن، آن ساعتی که چهره نمود
فرشته بین، که برو طعنه میزند شیطان!

اگر فلاطن و سقراط، بوده‌اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان

بگاهوارۀ مادر، بکودکی بس خفت
سپس بمکتب حکمت، حکیم شد لقمان!

چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیه
شدند یکسره، شاگرد این دبیرستان

حدیث مهر، کجا خواند طفل بی مادر
نظام و امن، کجا یافت ملک بی سلطان

وظیفۀ زن و مرد، ای حکیم، دانی چیست
یکیست کشتی و آن دیگریست کشتیبان

چو ناخداست خردمند و کشتیش محکم
دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان

بروز حادثه، اندر یم حوادث دهر
امید سعی و عملهاست، هم ازین، هم ازان

همیشه دختر امروز، مادر فرداست
ز مادرست میسر، بزرگی پسران!

«پروین اعتصامی، با اندکی تخلص»

آه… باران!

چهارشنبه,۱۱ فروردین, ۱۳۹۵ ۱۲:۰۷

آه

آه، باران…
ریشه در اعماق اقیانوس دارد، شاید!
این گیسو پریشان کرده،
بید وحشی، باران
یا نه دریایی است گویی واژگونه،
برفراز شهر!
«شهرسوگواران»

هرزمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر با تشویش،
رنگ این شب های وحشت را تواند شست آیا؛
از دل یاران؟!

چشم ها و چشمه ها خشکند…
روشنی ها محو در تاریکی دل تنگ
همچنان که نام ها درننگ!
هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد

آه، باران
ای امید جان بیداران!
برپلیدی ها، که ما عمری است در گرداب آن غرقیم؛
آیا چیره خواهی شد؟!

«فریدون مشیری»

روز عید است و…

یکشنبه,۱ فروردین, ۱۳۹۵ ۸:۲۷

عید

روز عید است و من امروز در آن تدبیرم
که دهم حاصل سی‌روزه و ساغر گیرم!

چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام
بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم

من به خلوت ننشینم پس از این، ور به مثل
زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم…

پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن؛
من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم

آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست؟!
تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم

می به زیر کش و سجادۀ تقوی بر دوش
آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم

خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش
سالخورده میی امروز به از صد پیرم!

«حافظ شیرازی»

پرهای زمزمه

شنبه,۲۹ اسفند, ۱۳۹۴ ۱۵:۰۵

زمزمهمانده تا برف زمین آب شود…
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونۀ چتر!
ناتمام است درخت…
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات…

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید!
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنۀ زمزمه ام…
مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد!
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچۀ سال
تشنه زمزمه ام؟

«بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشۀ مرغی بکشم…»

«سهراب سپهری»

“ارغوان”

پنج شنبه,۲۰ اسفند, ۱۳۹۴ ۱۷:۳۷

ارغوانارغوان، شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟ یا گرفته است هنوز؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست، از بهاران خبرم نیست!
آنچه می بینم دیوار است…
آه این سخت سیاه، آن چنان نزدیک است؛
که چو بر می کشم از سینه نفس، نفسم را بر می گرداند…
ره چنان بسته که پرواز نگه، در همین یک قدمی می ماند!
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است…
نفسم می گیرد، که هوا هم اینجا زندانی است…

هر چه با من اینجاست
رنگِ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم، بر فراموشی این دخمه نینداخته است…
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن، گریه می انگیزد…
ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید، چون دل من که چنین خون ‌آلود؛
هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان!
این چه رازی است که هر بار بهار، با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال، از خون پرستوها رنگین است؟!
وین چنین بر جگر سوختگان، داغ بر داغ می افزاید؟

ارغوان… پنجه خونین زمین، دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس،
کی بر این دره غم می گذرند؟
ارغوان… خوشه خون؛
بامدادان که کبوترها بر لب پنجره باز سحر، غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا بر سر دست بگیر، به تماشاگه پرواز ببر
آه، بشتاب… که هم پروازان، نگران غم هم پروازند…

ارغوان بیرق گلگون بهار… تو برافراشته باش!
شعرِ خونبار منی، یاد رنگین رفیقانم را…
بر زبان داشته باش!
تو بخوان نغمه ناخوانده من…
«ارغوان» شاخه همخون جدا مانده من…

«هوشنگ ابتهاج»

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم…

جمعه,۱۴ اسفند, ۱۳۹۴ ۲۲:۵۸

صبحدمتا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتــم از تو و در صبحدم زدم!

با آسمان، مفاخره کردیم تا ســـحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب، بر شب تب کرده خط کشید
من  برق چشم ملتهب ات را  رقــم زدم!

تا کور سوی اخترکان بشکند همه
از نام  تو به  بام افق ها، علم زدم!

با وامـی از نگاه تو خورشیدهای شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هرکه بود
تنها به شوقِ از تو نوشتن قلــم زدم…

تا «عشق» چون نسیم به خاکسترم  وزد،
شک از تـــــــو وام کـــردم و در باورم زدم!

از شـــادی ام  مپرس کـــــه من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

«حسین منزوی»

شیدایی…

پنج شنبه,۱۳ اسفند, ۱۳۹۴ ۱۳:۵۲

شیداییبا من بگو تا کیستی، مهری؟ بگو، ماهی؟ بگو
خوابی؟! خیالی؟! چیستی؟! اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن، گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من، جانا چه می‌خواهی؟ بگو

گیرم نمی‌گیری دگر، زآشفته‎ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر، با من سخن گاهی بگو

ای گل پی هر خس مرو، در خلوت هر کس مرو!
گویی که دانم، پس مرو! گر آگه از راهی بگو…

غمخوار دل ای مه نِیی، از درد من آگه نِیی
ولله نِیی! بالله نِیی! از دردم آگاهی؟ بگو

بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده، از من چه کوتاهی بگو…

من عاشق تنهایی‌ام، سرگشته شیدایی‌ام
دیوانه‌ای رسوایی‌ام، تو هرچه می‌خواهی بگو

«مهرداد اوستا»

فراقی…

یکشنبه,۱۸ بهمن, ۱۳۹۴ ۱۴:۰۴

فراقی

چه بی‎تابانه می‌خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری!
چه بی‎تابانه تو را طلب می‎کنم!
بر پشت سمندی گویی نوزین،
که قرارش نیست!

و فاصله، تجربه‎یی بیهوده است…

بوی پیرهنت
این جا و اکنون!

کوه‎ها در فاصله سردند…
دست،
در کوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می‎جوید،
و به راه اندیشیدن
یاس را، رج می‎زند!
بی نجوای انگشتانت، فقط…
و جهان از هر سلامی خالی است…

شانه‎ات مجابم می‎کند،
در بستری که عشق تشنگیست؛
زلال شانه‎هایت
همچنانم عطش می‎دهد…
در بستری که عشق، مجابش کرده است!

«احمد شاملو»

غرور!

سه شنبه,۱۳ بهمن, ۱۳۹۴ ۱۷:۳۱

غرور

سال‎ها پیش ازین به من گفتی:
که مرا هیچ دوست می‎داری؟
گونه‎ام گرم شد ز سرخیِ شرم
شاد و سرمست گفتمت آری!

باز دیروز جهد می‎کردی
که ز عهد قدیم یاد آرم!
سرد و بی اعتنا تو را گفتم
که دگر دوستت نمی‎دارم!

ذره‎های تنم فغان کردند
که، خدا را دروغ می‎گوید!
جز تو نامی ز کس نمی‎آرد…
جز تو کامی ز کس نمی‎جوید…

تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمار باور نیست
جز تو، دانند عالمی که مرا
در دل و جان هوای دیگر نیست!

لیک خاموش ماندم و آرام
ناله‎ها را شکسته در دل تنگ…
تا تپش‎های دل نهان ماند؛
سینه‎ی خسته را فشرده به چنگ

در نگاهم شکفته بود این راز
که دلم کی ز مهر خالی بود؟
لیک تا پوشم از تو، دیده‎ی من
برگلِ رنگ رنگِ قالی بود

«دوستت دارم و نمی‎گویم
تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه می‎دانم این حقیقت را
که دگر دوستم نمی‎داری…!»

«سیمین بهبهانی»